X
تبلیغات
رایتل

پرتره سیاه قلمی از جعبه مداد رنگی

سعی میکنم داستان بنویسم و از گلایه هام گاهی هم عکس

پنج‌شنبه 16 خرداد 1387 ساعت 02:31

نفرین

این داستان رو از وبلاگ سارا انتخاب کردم:


 


دورتر از دور، خیلی دور، جائی اون طرف سرزمین ما...
دختری بود که بهش میگفتن قدیسه نفرین شده...
دختری که با دست دلش نوازشت میکرد و با لب چشماش تو رو میبوسید، دختری که زیبائیش تو رو مسخ میکرد...
نگاهش سراسر حس بود، سخنش شیرین!
از هم اغوشیش جوون میشدی...
ولی گناهکی نفرین شده بود نفرین شده بود تا اخر عمر تنها بمونه تو اون سرزمین همه میدونستن اون دختر قدیسه نفرین شدس چون نمیشد بهش نزدیک شد، کسی نمیدونست چرا؟؟؟
ولی دلش نمیخواست پیش قدم بشه برای گرفتار شدن در نفرین اون!
...دختر... ...دختر... دختر زیبا هر روز غمگین تر چشم میدوخت به دوردستها که آیا بلاخره کسی پیدا میشه طلسم نفرینو بشکنه؟
ولی کو دل عاشق؟
همه میاومدن و از دور ماچ و موچ میکردن و تیکه میانداختنو و میرفتن قدیسه هم هر روز افسرده تر پژمرده تر، تا اینکه یک روز یک قوزی اومد به اون دیار...
عاشق قدیسه شد، ولی ترسید پا پیش بذاره!
نه به خاطر نفرین، که به خاطر قوز پشتش!
قوزی کارش شده بود تماشا، هر روز میاومد و میرفت بالای تپه مشرف به خانه قدیسه و خیره خیره نگاهش میکرد و در فراقش اشک میریخت.
به خودش میگفت: آخه من قوزی من زشت و بدقواره چه به خونه قدیسه خانم؟ حالا حتی اگر نفرین شده هم باشه باز هم میون و من و اون یک اسمون پر ستاره فاصله س!
...
اما بشنوید از قدیسه خانم:
اون که میدید هر روز قوزی میاد و میشینه و بر بر نگاش میکنه اتیش گرفته بود!
بدش میامد به خودش گفت: بلاخره یک روز خون قوزی رو میریزم تا به خودش جسارت نده بیاد چشم چرونی
هر روز، قوزی میاومد و مینشست، از دور قدیسه رو نگاه میکرد...
تو خیالش ازش دعوت میکرد تا باهم برقصن!
با دقت تمام تمام انگشتان قدیسه رو لمس میکرد!
تو خیالش کنار قدیسه میخوابید!
باهاش میخندید، باهاش حرف میزد، قدیسه رو میدید که سرشو گذاشته رو شونهاش
مثل تمام زنهای دنیا که به مردشون تکیه میدن!
حال میکرد!
حال میکرد!
زندگی میکرد!
میخندید...
ولی با صدای کلاغ باغ قدیسه از خواب نازش بیدار میشد
حیف... حیف... حیف...
اون فقط یک قوزی بود...


 


پ.ن.: با اجازه نویسنده من کمی متن رو ویرایش کرده م
پ.ن.: شاید و فقط شاید، ناقص تموم شده، ولی خوب دیگه تا همین جا نوشته شده بود!

نظرات (22)
سلام.داستان جالبی بود ولی آخرش معلوم نشد چی میشه. به نظر خودت آخرش چیه؟ به نظر من که قدیسه اینقدر خودخواه هست که اجازه نمیده قوزی عشقش رو نثارش کنه.
.............................................................
واقعا شرمنده که دیر به دیر میام.آخر ترم شده و نزدیک امتحانات وقت نمیکنم سر بزنم. ولی هروقت اینجا بیام به تو دوست خوبم سر میزنم. آپم بهم سر بزن و ۲۳ خرداد هم یه سر بزن . آپ ویژه دارم.
پنج‌شنبه 16 خرداد 1387 ساعت 10:12
امتیاز: 0 0
نمی دونم چرا با خوندنش یاد ؛ گوژ پشت نوتردام ؛ افتادم

اونم یه جورایی عشق یه گوژ پشت رو به یه دختر زیبا نشون می ده

خب اینم یه جور نگاهه به تنهایی یه دختر خانوم که فک می کنه هم قدیسه هست و هم زیبا :)
پنج‌شنبه 16 خرداد 1387 ساعت 10:25
امتیاز: 0 0
نمی دونم چی بگم.....!

ولی بیچاره دختره!
و در عین حال بیچاره قوزیه!



پنج‌شنبه 16 خرداد 1387 ساعت 11:48
امتیاز: 0 0
و در انتها ..... قوزی در یک اتفاق احمقانه به مال و منالی می رسه و در حالی که چند تا خانم مکش مرگ ما رو سوار اس ال کا کرده فکر می کنه واقعآ عجب موجود کسل کننده ای بود اون قدیسه!!!!! خوش باشی
پنج‌شنبه 16 خرداد 1387 ساعت 23:08
امتیاز: 0 0
+ میلتا
خوب آخه می دونی هم قوزی گناه داره و هم قدیس به یه اندازه حق دارن

همه ی آدمای خوشگل چه دختر و چه پسر در هر شرایطی باشن انتظار دارن هم سطح خودشون و پیدا کنن حالا می خواد تو خوشگلی باشه میخوواد هر مورد دیگه!

البته بماند که دخترای هم سن خودم اصولا تو توهم زندگی می کنن یا خیلی هاشون مث من سعی می کنن که نباشن!

و پسرا هم اصولا تو این وادی هستن که یکی سر تر از خودشون! البته همه که یه جور نیستن و منم منظورم همه نبود

اما خوب از این داستان خوشم نیومد! یعنی دلم گرفت
که قوزی همیشه در حسرت یه نگاه قدیسه و قدیس هم در حسرت گذر یه عاشق!
امان از این حسرت ها که تمامی ندارند!!!!

حالا.....................................شاد باشی
پنج‌شنبه 16 خرداد 1387 ساعت 23:38
امتیاز: 0 0
خب سلام
دلم برای یه کوه پیمایی تنگ شده ولی نمیدونم اینو چرا به تو میگم؟؟
جمعه 17 خرداد 1387 ساعت 04:19
امتیاز: 0 0
در جعبه مداد رنگی،‌ سیاه هم هست.
جمعه 17 خرداد 1387 ساعت 13:20
امتیاز: 0 0
+ نازنین مسیح http://telesmetars.blogfa.com
سلام


و ممنون از حضورتون



سبز باشی استاد عشق
جمعه 17 خرداد 1387 ساعت 18:56
امتیاز: 0 0
سلام
آپم
ممنون از این که میای و نظر میدی
جمعه 17 خرداد 1387 ساعت 20:41
امتیاز: 0 0
با خوندنش یاد داستانی افتادم که خیلی وقت پیش یا دیده بودم یا خونده بودم.......!!
و یه حس عجیبی دارم به این داستان....!!
.....
شاید راست می گی...
آمپولا انگار فلجم کردن....!!
شنبه 18 خرداد 1387 ساعت 13:36
امتیاز: 0 0
سلام
آپم
ممنون که میای
شنبه 18 خرداد 1387 ساعت 16:57
امتیاز: 0 0
چیز مهمی نبودن...
چند تایی مسکن...
سرم....
و...
و...
:D
+
۴تا پنیسلین!!
همین
شنبه 18 خرداد 1387 ساعت 17:32
امتیاز: 0 0
آره...
منم در رویا بودن رو بیشتر ترجیح می دم...
خصوصاْ که الان دیگه وجود فیزیکی نداره...!!
ولی باید مراقب باشم که زیاد غرق نشم!!
شنبه 18 خرداد 1387 ساعت 17:34
امتیاز: 0 0
بابا ! به خدا خوبم !!! :)
شنبه 18 خرداد 1387 ساعت 18:50
امتیاز: 0 0
زیبا بود

یکشنبه 19 خرداد 1387 ساعت 08:58
امتیاز: 0 0
در مورد سوال شخصی باید بگم همه اون شعر واقعی بود
ممنون از توجهت به نوشته‌هام
یکشنبه 19 خرداد 1387 ساعت 08:59
امتیاز: 0 0
+ میلتا
اولین امتحانم رو دادم
به سلامتی



خودت چرا آپ نکردین؟
من آپیدم بالاخره
این داستانتون هنوز ذهنم و درگیر کرده که آخرش حق با کدومشون بیشتر بود!
یکشنبه 19 خرداد 1387 ساعت 19:02
امتیاز: 0 0
+ غریبه
سلام

می دونی مشکل قصه تموم شدنش ناقص نبود
یه هو توم شد

در هر صورت خوب بود
البته هنوز داستان سارا خانومو نخوندم (متن اصلی منظورمه !)
ببین یه جای کار این قدیسه می لنگه
مهم عشق واقعیه
که اون دنبالش نبود
درسته که می خواس از نفرین راحت شه
اما انگار نفهمید بهتره از نفرین خلاص شه و تنها نباشه
فکر کنم قدیسه قصه تو هنوز درد تنهایی رو نفهمیده واسه همینم نفرین شده

هورااااااااااا من گناهشو کشفیدم !

دوشنبه 20 خرداد 1387 ساعت 00:17
امتیاز: 0 0
تو همیشه میتونی ایراد بگیری و من همیشه خوشحال میشم
دوشنبه 20 خرداد 1387 ساعت 11:17
امتیاز: 0 0
اینجوریاست دیگه. یه وقتهایی آدم از زمین و زمان شاکی میشه. درمورد ونک هم با عرض معذرت باید بگم از هر ساعتیش بدم میاد. بدبینانه هم به دنیا نگاه نمیکنم. اتفاقاْ از زیادی خوشبین بودن یه وقتهایی خیلی شاکی میشم. دیگه اینکه...
دوشنبه 20 خرداد 1387 ساعت 12:24
امتیاز: 0 0
فعلاً تعادلم و از دست دادم..!!
چیزی برای گفتن ندارم الان بگم...!!
یعنی نمی دونم چطوری و از کجاش بگم...!!
فقط میام...
بهم کمی فرصت بدین...!!
همین!!
دوشنبه 20 خرداد 1387 ساعت 16:45
امتیاز: 0 0
دستان عجیبی بود

اما من دنبال ادامه اش نمی گردم

خب اون قوزی عاشق بود
معنیش اینه که خوشبخته
چون اینو حس می کنه
با تمام وجودش
چه به قدیسه برسه چه نه

پس حدلاقل یه ور ماجرا نا تمام نیست

اما در مورد قدیسه
خب اگه لیاقت درک عشق را داشته باشه
خوشبخت می شه
وگه نه روز به روز بدبخت تر

پس این ور قصه اتم ناتموم نیست

دنیا پره از این قدیسه ها
و ۹۹.۹ درصدشونم
لیاقتشو ندارن

و قوزی
امثال اونم کمه
خیلی کم

و اونایی ام که هستن
نه دیده می شن
نه باور

اگه تو داستان ها باشن
تحسینشون می کنیم

اما

اگه یه واقعیش کنارمون باشه
ما ام می شیم همون قدیسه
با همون برخورد

چه عاشق ما باشه چه یکی دیگه

پایان

دوشنبه 27 خرداد 1387 ساعت 21:25
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :