X
تبلیغات
رایتل

پرتره سیاه قلمی از جعبه مداد رنگی

سعی میکنم داستان بنویسم و از گلایه هام گاهی هم عکس

شنبه 9 آبان 1388 ساعت 01:28

میان دو انگشت

میون انگشتاش چقدر کوچیک به نظر میومد
دستش رو بالا آوررد...
تا نزدیک دماغش
داشت دست و پا میزد بلکه رها بشه
اما...
چقدر کوچک به نظر میرسه یه مورچه کوچولو میان دستاش!
یه فشار کوچیک...
تمام حرکات موقف شد...
اما لشگر مورچه های خشمگین که از پشت نزدیک میشدن
بی صدا، کینه توز، خسته از له شدن، پر قدرت...
...
ساعاتی که بگذرد جز تکه های استخوانی شاید چیزی بر زمین باغچه باقی نباشد...


نظرات (2)
+ غریبه
نمی تونی فکر کنی چقدر خوشحالم
از اینکه وقتی صفحتو با ناامیدی کامل باز کردم دیدم آپ شده
این موقع شب هیج جیز به این اندازه غافلگیر کننده نبود
اونقدر که نتونستم درست بخونم فقط دلم خواست نظر بدم
ممنون که می نویسی باز
شنبه 9 آبان 1388 ساعت 02:05
امتیاز: 0 0
+ بیدمجنون
هنوزم به یادتم دوست قدیمی
مگه میشه فراموشت کنم
چندین بار برات کامنت گذاشتم و چندین بار هم توی مسنجرت آف گذاشتم
تو بهنامی
شنبه 9 آبان 1388 ساعت 08:40
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :