X
تبلیغات
رایتل

پرتره سیاه قلمی از جعبه مداد رنگی

سعی میکنم داستان بنویسم و از گلایه هام گاهی هم عکس

یکشنبه 17 آبان 1388 ساعت 00:27

من ایستادم؟

نشستم روی مبل
قهوه بیات دیروزی هنوز دست نخورده روی میزه
تلویزیون هنوز داره اخبار ده سال پیش رو فریاد میزنه
تو رگهام چیزی هست...
نه مواده(هر چند خیلی ها دوست دارن باشه)!
نه الکل!
مثل اینکه لشگری از مورچه ها دارن اون تو رژه میرن،
دلم میخواد با چنگالی که روی میزه پوستم رو بشکافم
برم داخل ببینم این خارش موزی چیه...
اما شاید...
اگه در خونه زده بشه،
کسی بیاد تو...
با غرولند بره پرده رو بزنه کنار...
تلویزیون رو خاموش کنه...
یه چایی داغ با هم بخوریم...
و یه پیشنهاد وسوسه انگیز برا پیاده روی تو پاییز
میتونم پاشم!
حتما پا میشم! 

نظرات (7)
+ غریبه
چته؟
قرار بود بیایی قصه هاتو بنویسی . قرار بود دوباره شروع کنی اما اینجوری؟آخه؟
دوشنبه 18 آبان 1388 ساعت 00:28
امتیاز: 0 0
آخ که کاش همیشه یکی بود
پنج‌شنبه 28 آبان 1388 ساعت 15:59
امتیاز: 0 0
سلام
متن قشنگی بود موفق باشی.
منتظرتم
دوشنبه 2 آذر 1388 ساعت 15:20
امتیاز: 0 0
بعد خیلی وقت که از اومدنت نا امید شده بودم اومدم
و دیدم چقدر نوشتی

باور کن خیلی خوشحال شدم!!
سه‌شنبه 3 آذر 1388 ساعت 11:22
امتیاز: 0 0
باز غیب شدی؟
سه‌شنبه 3 آذر 1388 ساعت 18:07
امتیاز: 0 0
+ بارون
به به رسیدن به خیر
پنج‌شنبه 5 آذر 1388 ساعت 22:30
امتیاز: 0 0
+ دل
میدونی چرا به مورچه ها فکر میکنی؟
چون تو تنها هستی و چون مورچه ها دسته جمعی حرکت میکنن، تو به مورچه ها فکر میکنی!!!!!
قسمتی از فیلم"هم مدرسه ای قدیمی" یا همون...
سه‌شنبه 29 دی 1388 ساعت 00:58
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :