بودا به دهی سفر کرد ...
زنی که مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد.
بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانهی زن شد.
کدخدای دهکده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : این زن، هرزه است به خانهی او نروید !
بودا به کدخدا گفت : یکی از دستانت را به من بده !!!
کدخدا تعجب کرد و یکی از دستانش را در دستان بودا گذاشت.
آنگاه بودا گفت : حالا کف بزن !!!
کدخدا بیشتر تعجب کرد و گفت: هیچ کس نمیتواند با یک دست کف بزند ؟!!
بودا لبخندی زد و پاسخ داد : هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این که مردان دهکده نیز هرزه باشند.
بنابراین مردان و پولهایشان است که از این زن، زنی هرزه ساختهاند
همیشه بهم میریزم میگن زن فاحشه ..
با با اون مردایی که با این زن هستن چی ؟؟؟؟
خیلی با بودا حال کردم
چند روز پیش فهمیدم که تمام موجودات که اسمشون م . ر . د هست کاملا شبیه هم هستن
یعنی تموم خواسته هاشون
چرا اخه ؟؟؟؟؟
بابا یکم با هم فرق کنید دیگه
هنوز می خونیمت !
زیبا بود و تاثیرگذار